پیرمردی در حال گذر از شهری بود.

 وارد ان شهر شد در بین درختان نهر اب روانی بود .پیرمرد برا رفع خستگی به سمت نهر اب رفت

مشغول شستن دست وصورت بود که صدای گریه ای توجه پیرمرد را به خود جلب کرد.

پیرمرد به سمت صدا رفت پشت یکی از درختان جوانی نشسته بود ودر حالی که سرش به روی

زانو بود گریه میکرد.پیرمرد از جوان دلیل گریه کردنش راپرسید جوان با صدای لرزان جواب داد 

عشق و کسی که تمام زندگی اش بوده را از دست داده و خبری از ان ندارد درحالی که جوان 

مشغول شرح دادن عشقش بود پیرمرد خیره به چشمان جوان شده بود و بی اختیار اشک از 

چشاش جاری شد جوان از پیرمرد پرسید چرا اشک میریزی پیرمرد جواب داد من سالهاست 

عشقم را گم کرده ام و پی عشقم هستم وجوانی ام را برای پیدا کردنش از دست دادم ....