ماجرای خواندنی 11 شبانه روز پرمخاطره یک رزمنده ؛ چگونه تخریبچی کربلای 2 زنده ماند
ماجرای خواندنی 11 شبانه روز پرمخاطره یک رزمنده ؛
چگونه تخریبچی کربلای 2 زنده ماند
حسن کدخدای عرب- خاطرات رزمندگان، گاه چنان زیبا و در بردارنده پیامهای ارزشمند است که غفلت از آنها و محبوس شدن آنها در سینه های رزمندگان موجب خسران خواهد بود، بخصوص آنکه نسل جدید نیازمند شنیدن و بهره مندی از آن خاطرات است
بسیاری از این خاطرات وقتی به رشته تحریر در آمدند، پرفروش ترین کتابهای کشور شدند؛ مانند «دا»، «بابانظر» و «خاکهای نرم کوشک»، این امر گواه ضرورت نشر هنرمندانه خاطرات و فیلمنامه نویسی است.
هدف 11
با این اشاره، خاطره ای از «ابوالفضل مودی» رزمنده بسیجی عضو واحد تخریب لشکر ویژه شهدا در عملیات کربلای 2، از نحوه مجروحیت و مسایل و حوادث پس از آن، خواندنی است.
«جوانی 18 ساله بودم که پیش از رفتن به جبهه حتی به تنهایی به بازار یا خیابانی دورتر از خانه یا مسافرت نرفته بودم. در چنین حال و هوایی، اشتیاق هجرت برای دفاع از کشور در من به وجود آمد، اشتیاق برای رفتن به جایی که پیک نیک و تفریح نبود، انتخاب سخت ترین کار یعنی جنگ بود. پس از ثبت نام و آموزشی مختصر، به منطقه غرب اعزام و در واحد تخریب تیپ ویژه شهدا سازماندهی شدم.
عملیات کربلای 2 در منطقه حاج عمران در پیش بود. ابتدا در گروه «زنده دل» و بعد در گروه شهید «مهدی محمدی» قرار گرفتم و در عملیات، هدف 11 به من افتاد که از نظر فیزیکی، دورترین هدف و در دامنه دو کوه مرتفع بود و عراقیها بالای کوه مستقر بودند.
قرار بر این بود که معبری را به صورت عرضی در آن منطقه بزنیم، وسط میدان مین نفر دوم- سوم بودم. در حال پیشروی نرسیده به موقعیت 11، نیروهای تخریب به ردیف نشسته و در حال خنثی سازی مین و معبر زدن بودیم که ناگهان دشمن، منور زد و منطقه مثل روز روشن شد و لحظاتی بعد با تیربار و «آر.پی.جی» همه بچه ها را درو کردند.
چگونه مجروح شدم
دهم شهریور 65 عملیات کربلای 2 شب یکشنبه بود، من در موازی شیب کوه و در زیر آتش سنگین عراقی ها با احتیاط بیشتری در حرکت بودم. سرم را گاهی بالا می گرفتم و منطقه را زیرنظر داشتم که ناگهان با صدای مهیب و موج انفجار بر زمین کوبیده شدم. احساس کردم کمرم قطع شد، تا مدتی بیهوش افتادم. می ترسیدم به خودم نگاه کنم! درد داشتم، خون زیادی از من رفته بود وارسی که کردم، متوجه شدم قسمتی از پشت رانم به انداره یک کف دست کنده شده است، فقط استخوان سالم بود.
دردم شدید بود. زخم پایم را بستم، نگاهی به پشت سرم انداختم، عملیات لو رفته بود و بچه ها عقب نشینی کرده بودند.
در آن هنگام یک جوان بسیجی که از ناحیه پاشنه پا مجروح شده بود، خودش را به من رساند و در حالی که یکدیگر را در آغوش گرفته بودیم، کمی گریه کردیم. او تا حدودی می توانست برگردد. اصرار کردم رفت. آن لحظه هوا گرگ و میش بود و تا نزدیکیهای صبح در گودالی به اندازه 15-10 سانتی متر به صورت سینه خیز به زمین چسبیده بودم.
هوا که روشن شد، نگاهی به سمت سنگر کمین دشمن انداختم که بلافاصله تیراندازی به سمت من شروع شد. دوباره به همان حال در گودالی دراز کشیدم. تسلط و اشراف دشمن به گونه ای بود که هر جنبنده ای را می زدند. تا ساعت 11-10 ظهر آرام آرام خودم را به پشت یک سنگ بزرگ کشیدم.
اطراف شاید بیش از هزار خمپاره به زمین اصابت کرد، اما جایی که پناه گرفته بودم، امن بود. بخت من، از شیار کوه، آب باریکه ای جریان داشت.
کرم ها در زخم پایم می لولیدند!
روز دوم بود. علاوه بر این اینکه درد داشتم، در ناحیه ران احساس خارش و سوزش کردم. نگاه که کردم، دیدم کرم ها در حال وول خوردن اند. تا توانستم آنها را از بدنم جدا کردم 24 ساعت بعد، کرمها آنقدر درشت شده بود که یکه خوردم و ترسیدم! کارم شده بود جدا کردن کرمها از زخم رانم و مدام آنها رامی تکاندم.دو شبانه روز گذشت. گرسنه و بی حال شده بودم. تصمیم گرفتم در تاریکی هوا خودم را به عقب بکشانم. مقداری از راه را برگشتم، تا اینکه به درختچه های تمشک و تک و توکی درخت گردو رسیدم. از فرط گرسنگی با ولع بسیار ده- دوازده عدد گردو و مقداری تمشک خوردم. مقداری هم برداشتم.آنجا مقداری آب هم بود. لباسهایم را که خیلی کثیف و از عفونت زخم بد بو شده بود، شستم و بعد از یکی دو ساعت، در حالی که هنوز نم داشت، پوشیدم.
نامه ای که 200 بار خوانده شد
5-4 روز گذشت. خیلی تحلیل رفته بودم. نای راه رفتن نداشتم
کم کم ناامید شده بودم. زخم بدنم خیلی اذیتم می کرد. خیلی دلتنگ شده بودم. یک نامه را که از برادرم رسیده و داخل جیبم بود، شاید بیش از 200 بار خوانده بودم. چاره ای نداشتم، فقط همان نامه سرگرمم می کرد!تا روز یازدهم؛ بیشتر شبها زیر نور ماه برمی گشتم هنگام بازگشت در آخرین روز، ناگهان چشمم به یک روستا افتاد. خیلی خوشحال شدم و در پوست خود نمی گنجیدم. ناگهان به یاد توصیه فرمانده ام افتادم که «عراقی ها در این روستا کمین زده اند»، با ناامیدی راهم را کج کردم و افتان و خیزان سمت دیگری را در پیش گرفتم.
این روز به همین منوال گذشت. در امتداد یک جاده کوهستانی در حال برگشت بودم، خسته، بی حال، گرسنه و از همه زجر آورتر تشنه بودم. آرام آرام به راهم ادامه می دادم و در عین حال همه جا را زیرنظر داشتم و بی صبرانه منتظر گشایشی بودم و تنها و تنها، گاهی صدای گلوله ها را می شنیدم.
تشنگی در کنار گودال آب
در این هنگام، گودالی پر از آب 8-7متر پایین تر از جاده توجهم را به خود جلب کرد. نفهمیدم چگونه خود را به پایین رساندم. خوشحال شدم، چند جرعه ای آب نوشیدم تا سیراب شدم، دست و صورتم را شستم.کرمها را که حالا تعدادشان بسیار زیاد شده بود، دوباره تکاندم و عزم ادامه سفر کردم؛ اما این تازه مشکلی بزرگتر برایم به وجود آورد. هر چه تلاش کردم، نتوانستم خودم را به بالابرسانم. چند بار تا بالا خودم را کشیدم، اما هر بار نمی توانستم و به پایین می افتادم. بی حال و ضعیف شده بودم و قدرت بالا رفتن از یک سنگ کوچک را از دست داده بودم.فکر می کنم 25-20 کیلو وزن کم کرده بودم، قبل از عملیات، 65 کیلو وزن داشتم.این بالا رفتن و پایین افتادن ساعتی ادامه داشت تا اینکه سرانجام به بالا رسیدم. حالا که به بالا رسیده ام، تازه می فهمم تشنه تر و خسته تر از قبل شده ام!
چاره ای نبود؛ باید از خیر نوشیدن آب بگذرم و به راهم ادامه بدهم.
وقتی به میهن رسیدم
روز پنجشنبه دومی بود که از بالای بلندی کوه به پایین آمدم و با هزار سختی و مشقت به پایین رسیدم. صبح جمعه 22/6/65، یعنی دوازدهمین روز از مجروحیتم و سفر پر دردسر و پراضطرابم، این جاده کوهستانی را ادامه دادم. چند بار از فرط بی حالی افتادم.چشمانم سیاه تاریک می شد. خاکریزی را جلوتر می دیدم. نای راه رفتن نداشتم، اما به خودم فشار آوردم که به خاکریز برسم. هر چه به خاکریز نزدیکتر می شدم، صداهایی را می شنیدم.
گویا قسمتی از میدان مین را پیموده بودم، تا اینکه به خاکریز رسیدم! اتیکت ارتش را روی بازوی اولین نفر دیدم، مرا مطمئن ساخت که به جبهه خودی رسیدم.
او یک سرباز بود. خودم را در آغوش او انداختم و گریستم و دیگر هیچ نفهمیدم. چشم که باز کردم، در بیمارستان پیرانشهر بودم. از آنجا مرا به بیمارستان شهدای تبریز منتقل کردند. فکر می کنم 25 و 26 شهریور یعنی روز تاسوعا و عاشورا بود که در بیمارستان تبریز بودم.
من نزد خانواده، شهید بودم
خانواده ام برای من مجلس گرفته بودند. خبر شهادتم را به آنها داده بودند. وقتی به بستگانم در مشهد و بیرجند تلفن کردم که من در بیمارستان بستری هستم، ابتدا باور نمی کردند.
با این ماجرا، در عملیات «نصر» ترسیده بودم. از اینکه به شهادت برسم نمی ترسیدم، از اینکه روی مین بروم نمی ترسیدم، اما از آن می ترسیدم که آن 11 روز مشقت بار، تکرار شود.
انتهای خبر/ قدس آنلاین / کد خبر: 19862 کليدواژه ها
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 23:58 توسط حسین گنج بخش لایین
|
دبیر رسمی آموزش و پرورش با سابقه 25 سال درحال حاضر در سمت مدیر در دبیرستان شهید اکبرزاده لایین مشغول به خدمت هستم امیدوارم مطالب وبلاگ مورد استفاده عزیزان قرار بگیرد.